وار خانه كه شدم مادرم توي حياط داشت رخت ها را از روي طناب جمع مي كرد. از چندين سال پيش، هر وقت برف مي باريد، با مادر شوخي مي كردم كه:
ـ ننه، "سرماي پيرزن كش" اومد!
امروز هم تا دهان باز كردم همين جمله را بگويم؛ ننه پيشدستي كرد و گفت:
ـ انگار اين سرما، سرماي عزب كشه، نيس ننه؟
در خانه ما غير از من، عزب اوقلي ديگري وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلكش را گفت! گفت و يكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شيشه، به برف چشم دوختم. از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خيال رفتم توي نخ دخترهاي فاميل.
ـ ....زري؟ سيمين؟ عذرا؟ مهوش؟ پروين؟ .........راستي نكنه "ننه" كسي را در نظر گرفته كه اون حرفو زد؟ از دخترهاي فاميل آبي گرم نشد. باز در عالم خيال زاغ سياه دخترهاي محله را چوب زدم:
ـ"......سوسن؟ مهري؟ مرضيه؟ دكتر كبلا تقي؟ دختر جم پناه؟ دختر....؟
اگر مادرم وارد اطاق نمي شد. خدا مي داند تا كي توي اين فكر و خيال ها مي ماندم. ولي ورود او رشته افكارم را پاره كرد. همانطور كه دستش را روي چراغ گرم مي كرد گفت:
ـ ببينم زينت چطوره، هان؟ دختر آقا بالاخان؟!
مي گويند دل به دل راه دارد، ولي آن روز برايم ثابت شد كه ممكن است مغز به مغز هم راه داشته باشد.
ـ پس از قرار "ننه" فهميده بود كه من دارم راجع به اينها فكر مي كنم....
گفتم ببين ننه تا حالا من هيچي نگفتم،ولي از حالا هر چي خواستي بكن..... ولي بالا غيرتاً منو تو هچل نندازي ها؟
گفت:
ـ هچل كجا بود ننه....يعني من كه توي اين محله گيس هامو سفيد كرده ام دخترهاي محله رو نمي شناسم؟دختر آقا بالاخان جون ميده واسه تو. هر وقت تو كوچه مي بينمش خيال مي كنم دستهاش تو دست توئه. اصلاً واسه همديگه ساخته شدين!
ـ من حرفي ندارم، ولي بابش چي؟ اقا بالاخان دخترشو به آدم كارمند يه لا قبايي مثل من ميده؟
ـچرا نده ننه؟ ...دختر آقا بالاخان ديگه، دختر اتول خان رشتي كه نيست!
ـ ولي هر چي باشه، "آقا بالاخان" هم كم كسي نيست. "آقا" نيست كه هست، "بالا" نيست كه هست. "خان" نيست كه هست. پول نداره كه داره....پس مي خواستي چي باشه؟
ـ حالا نمي خواد فكر اين چيزها را بكني اون با من .......برم؟
ـ آره ....برو ناهار حاضر كن كه خيل گشنمه!!
ـ برم ناهار حاضر كنم؟
ـ آره پس ميخواستي چكار كني؟
ـ مي خواستم برم خونه آقا بالاخان با زنش زرين خانوم صحبت بكنم!
ـ به همين زودي؟
ـ به همين زودي كه نه....عصري مي خواستم برم.
كمي مكث كردم و گفتم:
خوب باشه!
ـ مادرم با خوشحالي رفت كه ناهار را حاضر كند. من هم روي تخت دراز كشيدم تا درباره همسر آينده ام فكر بكنم........راستش سرما لحظه به لحظه شديدتر مي شد و من سردي تخت را بيشتر حس مي كردم.......انگار همان "سرماي عزب كش" بود كه ننه مي گفت:
ننه از خانه آقابالاخان كه برگشت حسابي شب شده بود، ولي توي تاريكي هم مي شد فهميد كه لب و لوچه اش آويزان است.
ـ ها چه خبر؟
مثل برج زهرمار توي اتاق چپيد.
ـ نگفتم آقابالاخان كم كسي نيست؟ ....خوب چي گفت؟ در حاليكه صدايش مي لرزيد جواب داد:
ـ خودش كه نبود، با زنش حرف زدم ....دخترش هم بود.
ـ مخالفت كرد؟
ـ مخالفت كه نميشه گفت...ولي گفتند دوماد! باهاس رفيقاشو عوض كنه. به سر و وضعش بيشتر برسه، شبها هم زود بياد خونه كه از حالا عادت كنه.
ـ ديگه چي گفتند
ـ پرسيدند خونه و ماشين داره؟ منم گفتم: ماشين ريش تراشي داره، ماشين سواري هم انشاالله بعداً ميخره! براي خونه هم يه فكري مي كنه، دويست چوق گذاشته توي بانك كه باز هم بذاره ايشالله خونه هم بعد مي خره!
ـ ديگه چي؟
ـ ديگه هم گفتند تحصيلاتش خوبه، ولي حقوقش كمه! يه تيكه ملك هم بايد پشت قباله عروس بندازه، كه سر و همسر پشت سر ما دري وري نگن!
ـ ديگه چي؟
ـ ديگه اينكه دخترم كار خونه بلد نيس، باهاس براش كلفت و نوكر بگيره!
ـ ديگه چي
ـ ديگه اينكه گفتند علاوه بر اين اجازه بدين فكر هامونو بكنيم با پدرش هم حرف بزنيم، سه ماه ديگه خبرتون مي كنيم!
من هم خداحافظي كردم اومدم.........
من هم با مادرم خداحافظي كردم و رفتم تا آن شب را به "بيعاري" با رفقا بگذرانم كه اگر عروسي سر گرفت اقلاً آرزوي "شب زنده داري" به دلم نمانده باشد.
تا سه ماه خبري نشد....روزهاي آخر مهلت قانوني بود كه طبق حكم وزارتي، به جنوب منتقل شدم، مادرم بار و بنديل را كه مي بست، به اقدس خانوم زن مرتضي خان همسايه بغلي سپرد كه رأس مدت با زرين خانوم تماس بگيرد و نتيجه را بنويسد.
بعدها كه نامه اقدس خانوم رسيد، فهميدم كه در آخرين روز ماه سوم، زن اقابالاخان پيغام فرستاده: "اگر داماد دوستانش را هم عوض نكرد عيبي ندارد، ولي بقييه شرايط را بايد داشته باشد!
چند ماه گذشت، باز هم نامه اي رسيد كه نوشته بود:
"زن آقابالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسيد مانعي ندارد، ولي بقيه شرايط را بايد داشته باشد.
ايضاً چند ماه ديگر نامه نوشت و اشاره كرد كه:
"زن آقابالاخان گفته شبها هم اگر زود نيامد عيبي ندارد. ولي خيلي هم دير نكند كه بچه ام تنها بماند....ضمناً ساير شرايط را هم حتماً بايد داشته باشد!"
....زمان به سرعت مي گذشت، هر پنج شش ماه يك دفعه نامه اقدس خانوم مي رسيد و هر دفعه يكي از شرايط اوليه حذف شده بود:
...زن آقابالاخان خودش آمد خانه ما و گفت:
ـ "ماشين هم لازم نيست چون با اين وضع شلوغ خيابانها آدم هر چي ماشين نداشته باشد راخت تر است!....ولي بقيه شرايط را بايد داشته باشد!"
....زرين خانوم توي حمام به من گفت: ديشب آقابالاخان مي گفت خودمان خانه داريم نمي خواهد فكر آن باشد، ولي بقيه شرايط را حتماً بايد داشته باشد.
....آقابالاخان و زنش ديشب پيغام دادند:
"از يك تكه ملك پشت قباله مي شود گذشت ولي بقيه مسائل مهم است!"
....."امروز خود زينت را توي كوچه ديدم، طفلكي خيلي لاغر شده....مي گفت: با حقوق كمش مي سازم، ولي كلفت و نوكر را بايد حتماً داشته باشد!...."
به درستي نمي دانم چند سال گذشت، ولي اين را مي دانم كه دختر آقابالاخان به همان سني رسيده بود كه در تهران به آن "ترشيده مي گفتيم!"
ولي جنوبي ها به آن مي گويند "خونه مونده....و اگر دختر هاي اين سن، واقع بين باشند ديگر فكر شوهر را هم نمي كنند كه هر وقت صداي زنگ خانه بلند مي شود قلبشان بريزد پايين!......
داشتم قضيه را كم كم فراموش مي كردم....علي الخصوص كه اقدس خانوم هم نامه هايش را قطع كرده بود.....
....زندگي ام جريان طبيعي خودش را طي مي كرد تا اينكه يك روز نامه اي به دستم رسيد كه خطش را تا بحال نديده بودم.
با عجله پاكت را باز كردم نوشته بود:
"آقاي برهان پور:
پس از عرض سلام، مي خواستم به اطلاع شما برسانم كه براي سرگرفتن ازدواج ما، كلفت و نوكر هم لازم نيست چون در اين مدت در كلاس خانه داري تمام كارهاي خانه را از آشپزي و خياطي گرفته تا آرايش و گلدوزي ياد گرفته ام و ديپلمش را دارم.
منتظر جواب شما هستم، جواب، جواب، جواب، ....زينت"
فرداا وقتي پستچي شهر ما صندوق را خالي كرد، نامه دو سطري من هم توي نامه ها بود، همان نامه كه تويش نوشته بودم:
"سركار خانوم زينت خانوم!
نامه اي كه فرستاده بوديد زيارت شد، ولي به درستي نفهميدم نظر شما از "آقاي برهان پور" كه بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است كه كلاس اول دبستان درس مي خواند و اهل اين حرفها نيست، بنده هم كه پدرش هستم ...و در خانه هم عزب اوقلي ديگري نداريم.
سلام بنده را به مامان و بابا برسانيد. قربانعلي برهان پور"
راستي فراموش كردم بگويم كه دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با يك دختر چشم و ابرو مشكي شيرازي آشنا شدم كه نه درباره رفيقها و سر و وضع و دير آمدنم حرفي داشت، نه خانه و ماشين و حقوق و يك تكه ملك براي پشت قباله مي خواست.... و از همه اينها مهمتر اينكه پدر و مادرش هم "آقابالاخان" و "زرين خانوم" نبودند!
شناسنامه نویسنده كيومرث صابري
نام مستعار : گردن شكسته، لوده، ميرزا گل ، گل آقا
محل تولد: فومن
تاريخ تولد: 1320
محل وفات: تهران
تاريخ وفات: 1383
روحش شاد
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ قرار داد. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوسها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد و سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی است که من تا بحال دیده ام.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار توی این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
دوستان نظر یادتون نره
کتاب مائده های زمین اثر آندره ژید
کتاب عشق بازی های ناپلئون
کتاب پارک ژورلاسیک
سلطانی دختری داشت که چون پرده از رخ بر میگرفت . ماه را یارای آن نبود که در برابرش چهر ه بگشاید .چشم فتنه گرش هماندم که نیمه خفته بود آشوبها بپا میکرد .روی سپیدش بکافور طعنه میزد و موی سیاه چو شبقش .مشک ختن را .بازار میشکست .لبخند شکرینش شکر را بسر افکندگی در آب میکرد و آنچنان زیبا بود که هر که برویش مینگریست عقل و دل و جان بیکجا در میباخت .
درویشی ناتوان که نیمه نانی بدست داشت . ازقضا در گذرگاهی دختر سلطان را خنده بلب بدید .چنان بیخود شدکه نیم گرده نانی که بدست داشت از دستش بیفتاد و پای قرارش در گل بماند .
هفت سال در کنار کاخ آن زیبا روی جان شکار .بامید تبسمی نشست تا سرانجام خدمتگزاران دختر سلطان از راز دلدادگیش سر در آوردند و کمر بکشتنش بستند و از دختر سلطان دستوری خواستند .
دختردلباخته ی گدا را بیخبر از دیگران نزد خود خواند و پرسید بچه دل امید همسری من در سر راه داده ئی .مگر نشنیده ئی که بجرم این گستاخی سر از تنت جدا خواهند کرد ؟
گدای ژنده پوش پاسخ داد: من از نخستین روز که دل به تو بستم از جان خود پیوند گسستم اکنون هم بیمی از مرگ ندارم تنها میخواهم یک سوال مرا جواب دهی که آسوده جان دهم . دختراجازه دادکه سوالش را بعرض برساند .مرد گدا پرسید : توکه سرانجام چون شمع در میان جمع مرا سر میبریدی .چرا انروز بروی من لبخند مهر زدی ؟ دختر گفت :
ای بینوا من بریش تو خندیدم نه برویت .
به نقل از سایت کلوپ
اتومبيل مسروقه من
يکي ماشين مرا از کانارسي به سرقت برد . يک کتاب اماني از کتابخانه توي ماشين بود . (( زوج ها )) اثر جان اپدايک . چند هفته بعد پليس اتومبيل را در براونزويل پيدا کرد . (( زوج ها )) پريده بود . اما روي صندلي عقب يک کتاب اماني ديگر بود . (( خوب بخوريم تا هيکل مناسبي داشته باشيم )) نوشته ي ادل ديويس . دزد جريمه ي ديرکرد مرا پرداخته بود . من هم مال او را پرداختم
شوخی ماشینی!
اول صبح پنجشبه اکبر آقا که روز تعطیلی آخر هفته اش بود خیال میکرد می تواند تا لنگ ظهر توی رختخواب بخوابد، با صدای تلفن از خواب بیدار شد.
-قربان، در مورد اتومبیل تان زنگ می زنم.
- درباره اتومبیل بنده؟
- بله، اتومبیلی که آگهی داده بودید.
- کدام اتومبیل آقا؟
- همین اتومبیل پیکان مدل 56 که آگهی کرده اید.
- عوضی گرفتید آقا جان . بنده اصلا اتومبیل ندارم .
- اگر اتومبیل نداری، پس چرا آگهی داده ای مرد حسابی؟
- گفتم که بنده اصلا آگهی نداده ام. من حتی یک دوچرخه هم ندارم ، چه برسد به اتومبیل .
(مکالمه با اوقات تلخی طرفین بپایان میرسد.)
دو دقیقه بعد دوباره زنگ تلفن اکبر آقا به صدا در می آید :
- برای اتومبیل پیکان زنگ می زنم.
- اشتباه گرفتیه اید آقا جان . بنده اتومبیل پیکان ندارم .
- پس چه ماشینی دارید؟
- بنده اصلا ماشین ندارم.
- ولی تو روزنامه آگهی داده اید اتومبیل پیکان مدل 56 به فروش می رسد. مگر شماره تلفن شما 1234567 نیست ؟
- چرا
- خوب پس عوضی نگرفته ام.
- چرا عوضی گرفته ای.
- عوضی نگرفته ام، عوضی! صدای تق کوبیدن گوشی روی تلفن به گوش اکبر آقا می رسد.
چند دقیقه بعد زنگ تلفن برای سومین بار به صدا در می آید:
- آقا،برای آگهی اتومبیل زنگ میزنم.
- شماره را عوضی داده اند خدمت تان . بنده نه اتومبیل دارم و نه آگهی داده ام.
- چرا، داده اید.پیکان 56 در حد صفر.
-مگر پیکان 56 در حد صفرهم می شود؟
- چه میدانم. از شما که آگهی داده اید باید پرسید.
- بنده آگهی نداده ام.
- آقا ما مصرف کننده هستیم دلال نیستیم. لطفا مشخصات بدهید.
این دفعه اکبر آقا گوش را روی تلفن می کوبد از رخت خواب بیرون می آید . می خواهد لباسش را عوض کند که دوباره (نه چهار باره) صدای تلفن در فضای خانه طنین انداز می شود.
- آقا، این پیکان که آگهی کردید نمره ی تهران است؟
- آقا چرا هی زنگ می زنید؟
- من کی زنگ زدم برادر جان؟ این اولین زنگی است که میزنم .
- چه میدانم. قبل از شما چند نفر زنگ زده اند.
- خوب به من چه؟ لطفا مشخصات اتومبیل تا را بفرمایید.قیمت چند است؟
- عرض کردم که من اصلا اتومبیل ندارم.
- کی عرض کردید؟
- به دیگران عرض کرده بودم من اتومبیل ندارم.
- مردم آزار!
با شنیدن کلمه مردم آزار ، اکبر آقا دوزاری اش می افتاد. این باید کار رفیقش اصغر باشد. گوشی را بر میدارد شماره ی تلفن اصغر را می گیرد و می گوید:
- اصغر! نسناس ! تو آگهی اتومبیل داده ای ؟
اصغر پشت تلفن می خندد و می گوید:
- هه هه هه! گفتم یک شوخی با مزه باهات کرده با شم . سه هزار تومان حروم آگهی کردیم که یکم بخندیم !
اتفاقا شوخی بی مزه ای بود. اعصاب ما و بچه ها را بهم ریختی.
- جنبه داشته باش اکبر. شوخی خوبی بود نه؟
- اره جان خودت . حال نشانت می دهم.
-فعلا امروز یا از خانه فرار کن یا هی به تلفن جواب بده آخیش، چقدر خندیدیم!
اکبر که از عصبانیت ، صورتش سرخ شده بود، گوشی را گذاشت. اما هنوز گوشی درست روی دستگاه تلفن جا خوش نکرده بود که زنگ بعدی به صدا در آمد.
حالا با نزدیک تر شدن به وسط روز فاصله تلفن ها کمتر می شد و همه سراغ :
اتومبیل پیکان 56، در حد صفر ، زیر قیمت ، فوری ، فروشی
را می گرفتند . نا گهان اکبر فکری به خاطرش رسید و چشم هایش برقی زد . تلفن های بعدی که می شد، اکبر آقا نه تنها از کوره در نمی رفت ، بلکه با لبخند رضایت آمیزی گوش را بر می داشت و مشخصات اتومبیل را به تفصیل می گفت و بعد هم آدرس می داد .
- دو سه ساعت بعد ، بین تلفن ها ، یک تلفن دیگر هم بود متفاوت از بقیه:
- اکبر نامرد ! این چه کاری بود کردی؟
اکبر آقا با لبخندی شیطنت آمیزی گفت:
کدام کار؟
- همین که آدرس منزل ما را به خریدار های اتومبیل داده ای؟دارند پاتشنه در خانه مرا از جا می کنند.
اکبر آقا باز هم خنده ای کرد و گفت:
- هه هه هه. چیزی نیست . گفتم یک شوخی بامزه باهات کرده باشم . تازه، شوخی من مجانی تمام شد!
در روزگاران دور در یک معبد قدیمی استاد بزرگی بود که اندیشه های نوینی را درس میداد در معبد گربه بود که به هنگام درس دادن استاد سرو صدا می کرد و حواس شاگردان را پرت می کرد.
استاد از دست گربه عصبانی شد و دستور داد تا هر وقت کلاس تشکیل می شود گربه را زندانی کنند. چند سال بعد استاد درگذشت ولی گربه همچنان در طول جلسات استادان دیگر زندانی میشد. بعد از مدتی گربه هم مرد. مریدان استاد بزرگ گربه دیگری را گرفتند و به هنگام درس اساتید معبد آن را در قفس زندانی کردند!
قرنها گذشت و نسلهای بعدی در باره تاثیر زندانی کردن گربه ها بر تمرکز دانشجویان رساله ها نوشتند!!
